"صحبت نو"

كمي شعر و شاعري
 

   نشانی

 

 خانه ی دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار .

  آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر ا ست

و در آن عشق به اندازه ی پر های صداقت آبی ست

میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد ،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی ،

دو قدم مانده به گل ،

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته ازکاج بلنی بالا ، جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او می پرسی

خانه ی دوست کجاست.

 

                                        سهراب سپهری

+نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1392ساعت18:17توسط |
دوست و دشمن
دوست صالح مثل درخت خرماست اگر در سایه اش بنشینی تو را سایه دهد اگر هیزمش را بخواهی به تو هیزم می دهد و اگر از خرمایش بخواهی او را پا کیزه خواهی یافت                                       

                                                                                                          ( لقمان حکیم )

دشمنانت سه تنند: دشمن تو دشمن دوست تو و دوست دشمن تو .

                                                                                                        (حضرت علی (ع))

+نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392ساعت12:56توسط |
خنده بهترین داروست

 کتی گودمن((قصه ای شخصی))

تشخیص داده شد که من سرطان سینه دارم  من با ایمانی راسخ و از صمیم قلب اعتقاد داشتم که از قبل شفا پیدا کرده ام. هر روز می گفتم : خدا یا بابت سلامتم شکرت . و مرتبا شکر خدا را به جا می اوردم . به تمام وجود اعتقاد داشتم که شفا یافته ام.خودم را به نحوی می دیدم که گویی هرگز سرطان ی در بدن من حضور نداشته است . یکی از کار هایی که برای شفای خود  انجام می دادم ، تماشا ی فیلم های کمدی بود . این فیلم ها باعث می شود که ادم فقط بخندد،بخندد وبخندد . من نمی بایستی اجازه می دادم هیچ گونه فشار عصبی وارد زندگی ام شود،چون همه می دانیم اضطراب یکی از بد ترین چیز هایی است که ممکن است در موقع خود درمانی به آدم دست بدهد. از زمانی که بیماری سرطان من تشخیص داده شد تا زمانی که شفا یافتم ،تقریبا سه ماه طول کشید ، و آن هم بدون هیچ شیمی درمانی وپرتودرمانی بود.

 

این قصه دلنشین و  الهام بخش کتی گود من ، سه قدرت شگفت انگیز در حال اقدام را ثابت می کند: قدرت قدر دانی در شفا بخشی ، قدرت ایمان به دریافت ، و قدرت خنده و لذت که بیماری را در بدنمان زایل می کند

+نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1392ساعت12:27توسط |
..................
دوستان عزیز خیلی وقت هست که به وبلاگ سر نزده بودم از همه عذر

می خوام و قول می دم که همیشه مطالب وبلاگ را به روز کنم

+نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392ساعت14:45توسط |
نوروز 1392
دو قدم مانده به خندیدن برگ یک نفس مانده به ذوق گل سرخ چشم در

 

چشم بهاری دیگر تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه یتان یک سبد عاطفه

 

دارم همه ارزانیتان

 

عیدتان مبارک

+نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1392ساعت14:25توسط |
خدا همیشه با ماست

 

داستان در مورد یک کوهنورد است که می خواست از بلند ترین کوه ها بالا برود او پس از سال ها آماده سازی ،ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آن جا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست ، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود ، شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید ، همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را  پوشانده بود همان طور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به کوه ، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد . در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم همه ی روبداد های خوب و بد زندگی به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است ناگهان احساس کرد که طناب به دور کورش محک شد بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظات سکوت برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد: خدا یا کمکم کن

ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده میشد جواب داد :از من چه میخواهی ؟

- ای خدا نجاتم بده

- واقعا باور داری که من میتوانم تو را نجات بدهم ؟

- البته که باور دارم

- اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است باز کن

یک لحظه سکوت..... و مرد تصمیم گرفت با تمام نبرو به طناب بچسبد

گروه نجات میگویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کرده اند بد نش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود ....... و او فقط یک متر از زمین فاصله داشت !!!!!!

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم خرداد 1389ساعت15:37توسط |
من یک مبارزم
 

سلااااااااااااااام

باز با یه صحبت نو دیگه اومدم

 

یکی از راه های کنار آمدن با اضطراب خلق افکار منطقیه پس به این نکته توجه کنید شاید به دردتون خورد

خلق افکار منطقی:

رنج بردن از اضطراب و اختلال در امور روزمره به دلیل اضطراب ، به اندازه ی کافی  مشکل است "به همین نباید با افکار نادرست و سرزنش خود مشکلات ناشی از اضطراب را بیشتر و بیشتر کنید " زیرا در آن صورت عزت نفس و اعتماد به نفس خود را نیز از دست می دهید و اوضاع از آنچه که هست بدتر می شود.

وقتی افکار غیر منطقی از این قبیل افکار به سراغتان می آید :

(من خیلی ضعیف هستم ) (هیچ وقت موفق نمی شوم ) ( اضطراب من خیلی زیاد است )  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

جلوی این افکار منفی را گرفته و منطقی تر فکر کنید "همه ی انسان ها دچار اضطراب می شوند "در واقع اضطراب بخشی از زندگی است بنابراین دلیلی ندارد که خود را ناراحت کنید و با افکار منفی خود را سرزنش کنید .

انرژی ارزشمند خود را سرف افکار منفی نکنید . وقتی که ذهن شما مشغول چیزی است که می خواهید از او دوری کنید ،واقعیت را از دست می دهید و نمیتوانید موقعیت اضطراب زا  را از ذهن خود دور کنید " در نتیجه اشتغال ذهنی شما به اختار و غیر ارادی میشود و باریتان دشوار ازست که بعد از شکست دوباره از اول شروع کنید و در واقع فرصت های خوبی را از دست می دهید.

توقعات منطقی که فرد برای مبارزه با موقعیت های مشکل زا خود داردبر شناخت انگیزه اش و خلق او تاثیر میگذارد و او را ترغیب میکن تا برای خود هدف های مشخصی را انتخاب کندو ایمان بیاورد که میتواند به هدف های خود برسد و بعد از شکست به سادگی تسلیم نمی شود. باری رسیدن به هدف هایش به دنبال راه های دیگر می گرددو با توجه به این که منطقی فکر می کند، هنگام مواجهه با مشکلات زندگی کمتر افسرده و مضظرب میشود ، نقاط قوت و ضعف خود را برسی میکندو اهداف واقعی را انتخاب کرده از خود انتظارات معقولی دارد ، از مشکل فرار نمی کند و بیشتر به مشکل می پردازد ا هیجان راه های مقابله با آن را پیدا کند .

افرادی که افکار منطقی دارند با مشکلات زندگی با قدرت و پایداری بیشتر روبرو می شوندوآن قدر راه حل های مختلف را انتخاب میکنند تا موفق شوند .

اما چگونه میتوان افکار منطقی در خود ایجاد کرد؟ و چرا برخی موفق تر از دیگران عمل میکنند؟ در پاسخ به این سوالات باید گفت که افکار منطقی از طریق پاسخ های عملی به مشکلات زندگی ، انعطاف پذیری و پایداری ایجاد میشود . عمل کردن در زندگی بسیار با اهمیت است "زیرا با عمل کردن انسان بهتر یاد می گیرد.

انعطاف پذیری شما را تشویق میکند تا راه های جدیدی را امتحان کنید و از تکرار یک راه حل اجتناب کنید ، شاید همیشه موفق نشوید اما پشتکار و پایداری به شما نگرش ماندگاری میبخشد "بنابرذ این برای غلبه بر مشکلات خود باید در زندگی هدف داشته باشید ، برای اهدافتان معیار های معقول و غیر منطقی انتخاب کنید ، الگو های خوبی را انتخاب کنید، به شیوه ی مثبت با خود صحبت کنید و به خاطر داشته باشید که رسیدن به هدف و غلبه بر مشکلات زندگی به مقدار انرژی و تلاشی بستگی دارد که شما برای آنها صرف می کنید . موسیقی دانان و نویسندگان برای رسیدن به مهارت در هرفه ی خود ساعت ها وقت صرف میکنند.

ورزشکاران نیز به خوبی از این اصل آگاهند و می گویند: (( پیروزی به میزان علاقه ی شما به آن بستگی دارد))

     منبع: پیک سنجش

 

          

+نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت12:59توسط |
عید داره میاد
 

عید آمد

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

گردی نستردیم و غباری نفشاندیم

 

دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز

از بیدلی او را ز در خانه براندیم

 

هرجا گذری غلغله ی شادی و شور است

ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

 

آفاق پر از پیک و پیام است ولی ما

پیکی ندواندیم و پیامه نرساندیم

 

من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر

سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم

 

صد قافله رفتند وبه مقصود رسیدند

ما این خرک لنگ ز چوبی نجهاندیم

 

ماننده ی افسونزدگان، ره به حقیقت

بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم

 

از نه خم گردون بگذشتند حریفان

مسکین من و دل در خم یک زائیه ماندیم

 

طوفان بتکاند مگر امید که صد بار

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

 

 

 

پیشاپیش فرا رسیدن بهار و نو شدن سال رو به همتون تبریک میگم

سال 1389 مبارک

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت12:55توسط |
کمی شعر و شاعری
 

   نشانی

 

 خانه ی دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار .

  آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها

                                                                    بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

 

نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر ا ست

و در آن عشق به اندازه ی پر های صداقت آبی ست

میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد ،

پس به سمت گل تنهایی می پیچی ،

دو قدم مانده به گل ،

پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی:

کودکی می بینی

رفته ازکاج بلنی بالا ، جوجه بردارد از لانه ی نور

و از او می پرسی

خانه ی دوست کجاست.

 

                                                       سهراب سپهری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

                                    

+نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388ساعت18:28توسط |
کمی تفکر
 

این بار صحبت نو با شماست

نظرتون رو در رابطه با جمله ی زیر بگید بعد از این که توی نظرات نوشتید من میزارم توی همین پست تا

همه بتونن به راحتی نظراتتون رو ببینند

منتظر نظرات  (best ) شما هستم

 

                  [حس فردی خوب و غنی بودن اساس هر

                  موفقیتی را در زندگی تان تشکیل میدهد]

 

                                               

      

 

و اما نظرات دوستان عزیزم:

سهیل:اساس جمله ای که نوشتی همون اعتماد به نفسه و اما نظر من یچ راهی دور نیست.انسان همان میشود که می اندیشد .

سهیل نیمه ی گمشده: فکر می کنم نحوه ی زندگیه که حس های مختلف رو ایجاد میکنه.پس خوبه که جوری زندگی کنیم که بهترین احساس رو نسبت به خودمون تواناییهامون پیدا کنیم
رو تواناییهام بیشتر حساب می کنم تا احساس چه بسا که غالبا در گیر نقش هایی هستیم که ما نیستند بلکه ادای اون چیزیند که دوست داریم باشیم و این مارو از خودمون بودن دور می کنه گاهی وقتی نقشمون مقبول میفته از تمجید دیگران واسه اون نقش ارضا میشیم و میمونیم در اونچه که نیستیم.

نگار:به نظرمن آدما باید یه چیزی تو زنگیشون داشته باشن که این حس بوجود بیاد و کارساز باشه
وگرنه حس تنها کافی نیست

 

                                      منتظر بقیه ی نظرات شما هستم

                                           

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم بهمن 1388ساعت13:16توسط |